تبليغاتX
بالرین آبی

به وبلاگ بالرین خوش آمدید..

قانون بزرگ زندگی
 

در متن زیر خلاصه ای از فیلم موفق و معروف راز (The Secret) ساخت کشور استرالیا آورده شده است. فیلمی که حاوی مضامین مثبت اندیشی، تلقین های مثبت، تصورهای مثبت و .. که هر انسانی می تواند با پیروی از آنها زندگی موفق تری داشته باشد. دیدن این فیلم به همگی توصیه می شود.

   

همه ما با نیروی کاملاً یکسانی زندگی میکنیم. با یک قانون: قانون جاذبه.

  این قانون میگوید: هرچیزی را که وارد زندگیمان میشود را خودمان جذب کرده ایم.تمام چیزهایی را که در ذهنمان می گذرد را خودمان جذب میکنیم. قانون جاذبه اهمیتی نمیدهد که شما چه چیزی را میخواهید و چه چیزی را نمیخواهید. حتی وقتی به چیزی فکر میکنید یا نگاه میکنید که آن را نمیخواهید و با آن مخالفت میکنید آن را به طرف خودتان جذب میکنید. در آن موقع قانون جاذبه در حال عمل است.

هر چیزی را چه ببینید چه به خاطر آورید و چه تصور کنید ، هر چیزی که روی آن متمرکز شوید را به سوی خود جذب میکنید. و هرگاه این تمرکز همراه با احساسات شدید باشد جذب آن سریعتر خواهد بود.

مراقبت از افکار کار سختی به نظر میرسد اما احساساتمان به ما کمک میکند کهت بفهمیم که به چه فکر میکنیم. هرچه موقع فکر کردن احساس بهتری داشته باشید این احساس خوب باعث میشود که جهتگیری شما در زندگی بهتر باشد و در زندگی روزمره افکاری را پدید می آورید که زندگی بهتری را در آینده برایتان رقم میزند.

هر چه احساس بهتری داشته باشید چیزهای خوب را بیشتر جذب میکنید که باعث میشود بالاتر و بالاتر بروید.

به یک چیز زیبا فکر کنید. به یک موسیقی زیبا گوش کنید تا احساس خوبی پیدا کنید. وقتی نسبت به چیزی احساس عشق میکنید آن احساس اینقدر بزرگ است که میتواند برایتان خوشبختی را به ارمغان بیاورد.

چرچیل: شما جهان خود را می سازید همانطور که در آن پیش میروید.

زندگی می تواند کاملاً رؤیایی باشد و اینطور خواهد بود اگر شما از این راز استفاده کنید.

جهان هستی مثل غول چراغ جادوست. غول چراغ جادو فقط میگوید: فرمانبردارم سرورم و همیشه فقط همین حرف را تکرار میکند. پس کافیست که شما فقط آن چیزی را که دوست دارید طلب کنید تا غول چراغ جادو به شما بگوید فرمانبردارم سرورم و خواسته تان را برآورده کند. پس اگر دانسته یا ندانسته در مورد چیزی که نمیخواهید یا دوست ندارید ، حرف بزنید یا گله و شکایت کنید یا احساس ناراحتی کنید غول چراغ جادو باز هم میگوید:فرمانبردارم سرورم و همان رابرایتان فراهم میکند.

آرزو کن ، بطلب ، ایمان داشته باش ، دریافت کن.

آن چیزی را که میخواهید طلب کنید.( اکثر ما به خودمان اجازه نمیدهیم آن چیزی را که واقعاً دلمان میخواهد طلب کنیم.) کائنات به افکارشما پاسخ میدهد. برای دریافت شما باید خودتان را با آن چیزی که میخواهید همجهت کنید یعنی قدردان باشید و برای دریافت آن شور و اشتیاق داشته باشید.

اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره همان چیز را به شما میدهد.

بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم.

اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای بهتری به سمتتان میشود.

وقتی چیزی را تجسم میکنید آن را پدید می آورید. پس موقع تجسم همیشه روی نتیجه پایانی متمرکز شوید. وقتی خود را در موقعیتی که دوست دارید تصور میکنید ، دیگر احساس نمیکنید که به آن چیز نیاز دارید بلکه احساس میکنید که آن چیز را دارید و آن احساس باعث مشود که کائنات همان موقعیت را برایتان پدید آورد.

اگر به دنبال حس لذت درونی ، بینش درونی و آرامش درونی بروید بقیه چیزها برایتان پدیدار میشود.

شما تنها کسی هستید که زندگیتان را می آفرینید چون هیچ کس دیگر نمیتواند برای شما فکر کند.این کار تحت کنترل خود شماست. اگر چیزی را که می بینید ٬ میخواهید در مورد آن بنویسید ، راجع به آن با دیگران حرف بزنید ، به آن فکر کنید و روی آن تمرکز کنید ولی اگر آنرا نمیخواهید در موردش با کسی حرف نزنید ، توجهتان را منحرف کنید.

کارل لی یونگ: با هر چه مقابله کنید ایستادگی میکند.

منابع بیشتری از آنچه که ما بخواهیم وجود دارد. بیشتر از آن چیزی که تصور کنیم خوبی ، عشق ، لذت و… هست که به همه برسد. اگر میگوییم دچار کمبودیم به خاطر آن است که بینش خود را گسترش نمیدهیم.

اگر جز بهترین را نپذیرید اغلب اوقات همان بهترین را دریافت میکنید.

آیا نتایجی را که به حال گرفته اید شایسته شما هستند؟

هنری فورد: چه فکر کنید که میتوانید و چه نمیتوانید در هر صورت حق با شماست.

ما منبع بی پایانی هستیم از احتمالات قابل ظهور و قدرت خداگونه ای برای عینیت بخشیدن به خواسته هایمان داریم.

هدف اصلی زندگی احساس و تجربه لذت است. شادی درونی جوهره موفقیت است. به دنبال خوشی خودتان بروید. خودتان را با چیزهایی که آرزو دارید تصور کنید.

دوک النیگتون: اگر چیزی دلم را نلرزاند هدفم نیست.

تصمیم بگیرید که چه میخواهید بعد روی آن تمرکز کنید. این فرآیند خلقت است. از لحظه ای که شروع میکنید به درست فکر کردن چیزی وجود دارد که شما را هدایت میکند و جهت را نشان میدهد.

بخواهید بهترین باشید. با لذت زندگی کنید. هیچ چیز از گذشته شما نمیتواند حق ویژه زندگی شاد شما را انکار کند و هیچ چیز در آینده نمیتواند به غیر از لذت و شادی را برایتان به ارمغان بیاورد.

یاد بگیرید فقط عالیترینها و بهترین ها را در تجارب و امور روزمره پیدا کنید. آنها را بارور کنید ، در موردشان فکر کنید بعد منتظر ادامه و وقوع آنها باشید.

چیزی نیست که شما بخواهید انجام بدهید بجز همان چیزی که خودتان میخواهید انجام بدهید.

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در پنجشنبه 5 آذر1388 ساعت 0:45 AM |
لیوان شیر
ليوان شير

پسر فقيري که از راه فروش خرت و پرت در محلات، خرج تحصيل خود را بدست ميآورد يک روز به شدت دچارتنگدستي شد. او فقط يک سکه ناقابل در جيب داشت. در حالي که گرسنگي سخت به او فشار مياورد، تصميم گرفت از خانه بعدي تقاضاي غذا کند. با اين حال وقتي دخترجواني در را به رويش گشود، دستپاچه شد و به جاي غذا يک ليوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسيار گرسنه است. برايش يک ليوان شير بسيار بزرگ آورد. پسرک شير را سر کشيده و آهسته گفت: چقدر بايد به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هيچ. مادرمان به ما ياد داده در قبال کار نيکي که براي ديگران انجام مي دهيم چيزي دريافت نکنيم. پسرک در مقابل گفت: از صميم قلب از شما تشکر مي کنم.
پسرک که هاروارد کلي نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمي خود را قويتر حس مي کرد، بلکه ايمانش به خداوند و انسانهاي نيکو کار نيز بيشتر شد. تا پيش از اين او آماده شده بود دست از تحصيل بکشد.
سالها بعد... زن جواني به بيماري مهلکي گرفتار شد. پزشکان از درمان وي عاجز شدند. او به شهر بزرگتري منتقل شد. دکتر هاروارد کلي براي مشاوره در مورد وضعيت اين زن فراخوانده شد. وقتي او نام شهري که زن جوان از آنجا آمده بود شنيد، برق عجيبي در چشمانش نمايان شد. او بلافاصله بيمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، براي نجات زندگي وي به کار گيرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولاني با بيماري به پيروزي رسيد. روز ترخيص بيمار فرا سيد. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمينان داشت تا پايان عمر بايد براي پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهي به صورتحساب انداخت. جمله اي به چشمش خورد: همه مخارج با يک ليوان شير پرداخته شده است. امضا دکتر هاروارد کلي
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت 11:37 AM |
چقدر رومنس ...وای خدا... منم می خوام اینجا هاباشم با این لباس...
 ای خداااااااااااااااااااااااااااااا....منم می خوام اینجاها باششششششششششششششششششم...

 

بهار! بهار! چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی؟

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه؟

بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد

بهار اومد با یه بغل جوونه
عیدو آورد از تو کوچه تو خونه

حیاط ما یه غربیل باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه منتظر یه مهمون

بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی

یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود

یادش بخیر بچگیا چه خوب بود
حیف که هنوز صبح نشده غروب بود

آخ که چه زود قلک عیدیهامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون

بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد

چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت
وا شدن پنجره ها رو دوست داشت...

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 10:23 PM |
10 مرحله برای بیشتر لذت بردن از زندگی...
همه‌ی ما گاهی اوقات مدیریت زندگی مان را از دست می‌دهیم ، بعضی هامون اصلآ مدیریتی بر آن نداریم. گاهی اوقات حتی سخته که اشتیاقمان را به زندگی کردن حفظ کنیم. مخصوصآ موقعی که هدف هایی دراز مدت در پیش رو داریم که نمی‌توانیم نتایج آن را تا ماه های آینده یا حتی سال های آینده ببینیم. از کارمان ، از روتین زندگی مان خسته می‌شویم و فکر می‌کنیم کار هایی که می‌کنیم بیهوده است.

چطور می‌توانیم جلوی این امر را بگیریم؟ چطور نسبت به زندگی با اشتیاق بمانیم و در چرخه‌ی روزمرگی غرق نشویم؟

۱- به «سادگی» بازگردید: خانه تان را تر تمیز کنید ، آن چه را که لازم ندارید دور بیاندازید (یا به کسی که نیاز دارد بدهید) دور و برتان را خلوت کنید. «سادگی» فقط مربوط به محیط زندگی نیست. با خودتان خلوت کنید ذهنتان را Defrag کنید! چیز هایی خیلی خیلی کوچکی هستند که ما را آزار می‌دهند و خودمان از وجود آنها بی خبریم. شاید سر یک موضوع کوچک از کسی رنجیده‌اید ولی وقتی با آرامش از زاویه‌ای دیگر به موضوع نگاه می‌کنید ببینید این موضوع کوچک اصلآ ارزش فکر کردن ندارد.

۲- «برچسب» نزنید: این خیلی مهمه! شناختی که ما از خیلی از چیزها در زندگی داریم با گذر زمان و تاثیر پذیری از دین و فرهنگ و محیط زندگی مان بوجود آمد‌ه‌اند و آن چه ما می‌بینیم برچسبی است که ذهنمان بر آن زده نه حقیقت.

بیایید یک تمرین با هم انجام دهید ، به دور و برتان نگاه کنید و چیزی را انتخاب کنید و به آن نگاه کنید. ذهن شما حالا بلافاصله دنبال برچسب آن جسم می‌رود. حالا رویتان را برگردانید و نفسی عمیق بکشید و دوباره به آن نگاه کنید ولی اجازه ندهید ذهنتان برچسب آن را پیدا کند. می‌دونم سخت است ، آرام باشید و فقط نگاه کنید. سعی کنید چیزی در آن ببینید که هرگز ندیده بودید. این کاری است که عارفان و خصوصآ بوداییان زیاد انجام می‌دهند.

بگذارید مثال بزنم ، مثلآ من یک بچه‌ی کوچک را کنارم می‌بینم که روی زمین نشسته و با اسباب بازی هایش بازی می‌کند و سر و صدا می‌کند. بسته به شخصیتم ذهنم برچسب های مختلفی به آن می‌زند. مثلآ اینکه «تو هیچی از زندگی نمی‌فهمی» ، «تو فکر می‌کنی دنیا همین چهار تا اسباب بازیه» ، «تو که مشکلات منو نداری!» قرار نیست به وضوح این ها در ذهنم خطور پیدا کند بلکه تفکر ضعیفی است که در ضمیر نا خودآگاه بوجود میاید.

حالا سعی می‌کنم دیدم را عوض کنم ، نگاه کنم به اینکه آن بچه چطور از همان اسباب بازی کوچک بی‌ارزش لذت می‌برد و خوشحال است و من همچنان به اتفاق کوچکی که سال ها پیش افتاده فکر می‌کنم.

۳- از هر چیز کوچکی لذت ببرید: آیا منتظر نشسته‌اید تا کسی در بزند و یک میلیارد تومان به شما هدیه کند؟ آن وقت خوشحال خواهید شد؟! هرگز همچین اتفاقی نخواهد افتاد و اگر شما منتظرش باشید هرگز خوشحال نخواهید شد.
دفعه‌ی بعد که خواستید میوه ، چای ، غذا بخورید از آن لذت ببرید! به نظر پیشنهاد احمقانه‌ایه نه؟ ولی حقیقت داره ، ما موقع این لذت ها حواسمان به همه جا هست غیر از خود آن لذت ، به کاری که قرار است بعدآ بکنیم ، به آنچه در گذشته انجام داده‌ایم و فقط مثل یک روبات به سیب گاز می‌زنیم تا تمام شود.

می‌توانید در همان چند دقیقه که سیب را می‌خورید فقط به آن سیب فکر کنید ، مطمئن باشید کار های بعدی‌تان را اینگونه بهتر انجام می‌دهید. اینکه چگونه با زحمت تهیه شده است. خاک ، باران ، درخت ، هوا ، آفتاب و اکنون در دست شماست تا از آن لذت ببرید.

۴- کار های جدید بکنید: کار جدیدی را امتحان کنید. کاری را بکنید که همیشه دوست داشته‌اید بکنید اما تا کنون نکرده‌اید. هر کاری که هست سریعآ وسایل لازم را آماده کنید و انجامش دهید.

۵- برای کاری که دوست دارید وقت بگذارید: یکی از دلایل خستگی ما از زندگی قید و بند هایی است که گرفتارشان هستیم. اینکه باید سر ساعت از خواب بلند شویم و سر ساعت در جای دیگری باشیم و همش در قانون و اجبار زندگی کنیم.
کم کم برنامه‌تان را سبک کنید تا وقت کنید به کار هایی که دوست دارید هم برسید. اگر فکر می‌کنید این کار به شما ضرر خواهد زد ۱۸۰ درجه اشتباه فکر می‌کنید!

۶-عوامل ناراحت کننده را دور بیاندازید: همانطور که باید سعی کنیم به آنچه علاقه داریم بیشتر نزدیک شویم باید از آنچه موجب ناراحتی ما می‌شود دوری کنیم. فرقی نمی‌کند شاید یک کانال تلویزیون باشد ، یک آدم ، یک وبلاگ یا یک خیابان. تحت هیچ شرایطی به هیچ کس و هیچ چیز اجازه ندهید اوقات خوش را از شما بگیرد.

۷- ولش کنید: می‌دونم ، منم اذیت می‌شم وقتی روزم را با یک Todo list (لیست کارهای روزانه) انجام نشده به پایان می‌رسونم. اما فکر می‌کنید توی قبر ناراحت این خواهید بود که چرا آن روز آن لیست را نا تمام گذاشتید یا اینکه چرا از زندگی لذت بیشتری نبردید و حالا فرصت به پایان رسیده است؟ این به معنی تنبلی نیست بلکه هر موقع نتوانستید کاری را در وقت معین انجام دهید هی به آن فکر نکنید. همیشه فردایی هست.

۸- «گیک» درون تان را خوشحال کنید: این هم خیلی مهم است! همه‌ی ما بدون استثنا یک گیک درونی داریم. یعنی وقتی کار خاصی انجام می‌دهیم دیگر گذر زمان را احساس نمی‌کنیم و فقط به آن فکر می‌کنیم. این می‌تواند راجع به هر چیزی باشد. احتمالآ می‌دانید که من نسبت به کامپیوتر این طوری هستم ، وقتی دارم با کامپیوتر کار می‌کنم متوجه گذر زمان نمی‌شم و به چیز های دیگه فکر نمی‌کنم. ممکن است شما به باغبانی یا ورزش یا هر چیز دیگه همچین علاقه‌ای داشته باشید. پس پیدا کنید که نسبت به چه چیزی همچین علاقه‌ای دارید. یک راه خوب این است که ببینید نسبت به چی علاقه‌ی فوق العاده زیادی دارید که باعث می‌شود دیگران به شما نگاه های عجیب غریب بکنند!

۹- قدر دان باشید: هم من و هم شما هزار بار از این توصیه ها شنیده‌ایم ، این هزار و یک بار! من که خودم دارم می‌نویسمش هم فراموش خواهم کرد پس فقط سعی کنیم به خاطر داشته باشیم که قدر دان باشیم. قدر چی؟ قدر چشمانی که دارد این سطور را می‌خواند قدر دست سالمی که ماوس را به زیبایی حرکت می‌دهد. قدر اینکه در همین مدت که شما این مقاله را می‌خواندید چند نفر از این دنیا رفتند اما شما هم چنان زنده‌اید.

۱۰- فقط منتظر «نتیجه» نباشید: آیا شما برای امروز زندگی می‌کنید یا برای رسیدن به آن چه در آینده می‌خواهید؟ اگر هی برای رسیدن و دیدن نتیجه‌ی هدف های متعدد‌ دست و پا بزنیم کی می‌خواهیم از زندگی لذت ببریم؟
گاهی اوقات مراحل رسیدن به یک هدف خیلی بهتر از نتیجه‌ی آن است. پس از تلاشی که برای رسیدن به یک هدف می‌کنید لذت ببرید. مثل مادری که کودکش را بزرگ می‌کند. اگر بچه‌ای وجود نداشت و آدم های جدید ۴۰ ساله به دنیا می‌آمدند با همسر و کار و خانه و زندگی جالب بود؟ زیبایی در این است که کودک مرحله به مرحله با کمک دیگران رشد می‌کند و ما از مراحل رشد آن لذت می‌بریم و اینکه وقتی بزرگ می‌شود هم به آن علاقه داریم چون می‌دانیم برایش زحمت کشیده‌ایم و آن زحمت ها به صورت خاطره هایی خوش به یادمان می‌آیند.

اینکه شما این پست را ببینید و بی تفاوت بگذرید مثل گاز زدن روبات به همان سیب است…

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در یکشنبه 11 اسفند1387 ساعت 7:54 PM |
اطلاعات لطفا... به یاد مادر مهربون ...

من عاشق این داستانم میگذارمش تا شما هم لذت ببرید..

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمی رسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف می زد می ایستادم و گوش میکردم و لذت می بردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفا بود ، و به همه سوال ها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد .

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد !فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا.

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات.

انگشتم درد گرفته …. حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشک هایم سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست.

پرسید خون ریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم.

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم.

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار.

یک روز دیگر به اطلاعات لطفا زنگ زدم.

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات.

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفا تماس می گرفتم.

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون

کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که

باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفا تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را

برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که

عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم.

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه هارا پر از شادی می کنند عاقبتشان این است که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل می شوند ؟

فکر می کنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفا متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمی رسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره می کردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.

احساس می کردم که اطلاعات لطفا چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه می کرد.

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفا !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات.

ناخود اگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماس هایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم.

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم؟

گفت : لطفا این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم.

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت.

قبل از این که بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش.

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند … خودش منظورم را می فهمد  ….

 (به یاد مادر مهربون که از پیش بچه ها و نوه هاش رفت...رفت پیش خدا جونش..رفت پیش مامان باباش ...حالا ما موندیم و یه بابابزرگ مهربون که هر روز و شب دونه های اشکی که تو چشمای خسته و پیرشه ازمون قایم  میکنه...)

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 23 بهمن1387 ساعت 12:37 PM |
یه داستان رومنس درباره ی باله...بعد از ماه ها دوری از وبلاگ نازم...حالشو ببرید...
The Twelve Dancing Princesses

There was a king who had twelve beautiful daughters. They slept in twelve beds all in one room and when they went to bed, the doors were shut and locked up. However, every morning their shoes were found to be quite worn through as if they had been danced in all night. Nobody could find out how it happened, or where the princesses had been.
     So the king made it known to all the land that if any person could discover the secret and find out where it was that the princesses danced in the night, he would have the one he liked best to take as his wife, and would be king after his death. But whoever tried and did not succeed, after three days and nights, they would be put to death.
     A king's son soon came. He was well entertained, and in the evening was taken to the chamber next to the one where the princesses lay in their twelve beds. There he was to sit and watch where they went to dance; and, in order that nothing could happen without him hearing it, the door of his chamber was left open. But the king's son soon fell asleep; and when he awoke in the morning he found that the princesses had all been dancing, for the soles of their shoes were full of holes.
     The same thing happened the second and third night and so the king ordered his head to be cut off.
     After him came several others; but they all had the same luck, and all lost their lives in the same way.
     Now it happened that an old soldier, who had been wounded in battle and could fight no longer, passed through the country where this king reigned, and as he was travelling through a wood, he met an old woman, who asked him where he was going.
     'I hardly know where I am going, or what I had better do,' said the soldier; 'but I think I would like to find out where it is that the princesses dance, and then in time I might be a king.'
     'Well,' said the old woman, 'that is not a very hard task: only take care not to drink any of the wine which one of the princesses will bring to you in the evening; and as soon as she leaves you pretend to be fast asleep.'

< 2 >

     Then she gave him a cloak, and said, 'As soon as you put that on you will become invisible, and you will then be able to follow the princesses wherever they go.' When the soldier heard all this good advice, he was determined to try his luck, so he went to the king, and said he was willing to undertake the task.
     He was as well received as the others had been, and the king ordered fine royal robes to be given him; and when the evening came he was led to the outer chamber.
     Just as he was going to lie down, the eldest of the princesses brought him a cup of wine; but the soldier threw it all away secretly, taking care not to drink a drop. Then he laid himself down on his bed, and in a little while began to snore very loudly as if he was fast asleep.
     When the twelve princesses heard this they laughed heartily; and the eldest said, 'This fellow too might have done a wiser thing than lose his life in this way!' Then they rose and opened their drawers and boxes, and took out all their fine clothes, and dressed themselves at the mirror, and skipped about as if they were eager to begin dancing.
     But the youngest said, 'I don't know why it is, but while you are so happy I feel very uneasy; I am sure some mischance will befall us.'
     'You simpleton,' said the eldest, 'you are always afraid; have you forgotten how many kings' sons have already watched in vain? And as for this soldier, even if I had not given him his sleeping draught, he would have slept soundly enough.'
     When they were all ready, they went and looked at the soldier; but he snored on, and did not stir hand or foot: so they thought they were quite safe.
     Then the eldest went up to her own bed and clapped her hands, and the bed sank into the floor and a trap-door flew open. The soldier saw them going down through the trap-door one after another, the eldest leading the way; and thinking he had no time to lose, he jumped up, put on the cloak which the old woman had given him, and followed them.
     However, in the middle of the stairs he trod on the gown of the youngest princess, and she cried out to her sisters, 'All is not right; someone took hold of my gown.'

< 3 >

     'You silly creature!' said the eldest, 'it is nothing but a nail in the wall.'
     Down they all went, and at the bottom they found themselves in a most delightful grove of trees; and the leaves were all of silver, and glittered and sparkled beautifully. The soldier wished to take away some token of the place; so he broke off a little branch, and there came a loud noise from the tree. Then the youngest daughter said again, 'I am sure all is not right -- did not you hear that noise? That never happened before.'
     But the eldest said, 'It is only our princes, who are shouting for joy at our approach.'
     They came to another grove of trees, where all the leaves were of gold; and afterwards to a third, where the leaves were all glittering diamonds. And the soldier broke a branch from each; and every time there was a loud noise, which made the youngest sister tremble with fear. But the eldest still said it was only the princes, who were crying for joy.
     They went on till they came to a great lake; and at the side of the lake there lay twelve little boats with twelve handsome princes in them, who seemed to be waiting there for the princesses.
     One of the princesses went into each boat, and the soldier stepped into the same boat as the youngest. As they were rowing over the lake, the prince who was in the boat with the youngest princess and the soldier said, 'I do not know why it is, but though I am rowing with all my might we do not get on so fast as usual, and I am quite tired: the boat seems very heavy today.'
     'It is only the heat of the weather,' said the princess, 'I am very warm, too.'
     On the other side of the lake stood a fine, illuminated castle from which came the merry music of horns and trumpets. There they all landed, and went into the castle, and each prince danced with his princess; and the soldier, who was still invisible, danced with them too. When any of the princesses had a cup of wine set by her, he drank it all up, so that when she put the cup to her mouth it was empty. At this, too, the youngest sister was terribly frightened, but the eldest always silenced her.

< 4 >

     They danced on till three o'clock in the morning, and then all their shoes were worn out, so that they were obliged to leave. The princes rowed them back again over the lake (but this time the soldier placed himself in the boat with the eldest princess); and on the opposite shore they took leave of each other, the princesses promising to come again the next night.
     When they came to the stairs, the soldier ran on before the princesses, and laid himself down. And as the twelve, tired sisters slowly came up, they heard him snoring in his bed and they said, 'Now all is quite safe'. Then they undressed themselves, put away their fine clothes, pulled off their shoes, and went to bed.
     In the morning the soldier said nothing about what had happened, but determined to see more of this strange adventure, and went again on the second and third nights. Everything happened just as before: the princesses danced till their shoes were worn to pieces, and then returned home. On the third night the soldier carried away one of the golden cups as a token of where he had been.
     As soon as the time came when he was to declare the secret, he was taken before the king with the three branches and the golden cup; and the twelve princesses stood listening behind the door to hear what he would say.
     The king asked him. 'Where do my twelve daughters dance at night?'
     The soldier answered, 'With twelve princes in a castle underground.' And then he told the king all that had happened, and showed him the three branches and the golden cup which he had brought with him.
     The king called for the princesses, and asked them whether what the soldier said was true and when they saw that they were discovered, and that it was of no use to deny what had happened, they confessed it all.
     So the king asked the soldier which of the princesses he would choose for his wife; and he answered, 'I am not very young, so I will have the eldest.' -- and they were married that very day, and the soldier was chosen to be the king's heir.

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در سه شنبه 1 بهمن1387 ساعت 1:23 PM |
یه تبلیغ واسه کلاس باله...حالشو ببرید...جاست فور یوووووووووووووووو

Ballet Lessons

Learn To Dance Dot Biz is an adult ballroom and child’s ballet dance school. Our ballet classes are offered to children from the age of 4. Children are treated as individuals as well as enjoying dance within a group and we are able to achieve this by keeping all our classes small.

Since all dance technique comes from ballet's classical training and exercises, we consider it a fundamental building block of your child's dance education. As it strengthens and tones young bodies, it builds lifetime disciplines, develops greater concentration and challenges creativity while imparting a confidence and poise that will be a part of their personalities as they grow and mature.

Pointe work is offered in this class to those students who have achieved a measurable level of strength and ability through their ballet technique or training. All patterns are demonstrated and then broken down to the simplest steps to ensure success.

SEE PICTURES OF THE LATEST RECITAL

Instructor, Bethany Starlene Tyner’s experience includes Ballet Sanchez (2002-2007) dance instructions in beginning, intermediate, and advanced ballet, pointe, jazz, and modern with instructors Gabriel and Leslie Sanchez. She has trained with the prestigious Caston Ballet Academy in St. Louis, MO. and the Ruth Page School of Dance in Chicago, Il in a Master Ballet program. Bethany loves to dance and shares her love of dance through her teaching.

Parents are invited to attend the sessions and observe their child's progress.

Children’s Ballet - Monday afternoons

Cost: $40 per month or $11 per session TIME: 4:00 - 5:00 p. m.

D-105A Jan 14, 21, 28, & Feb 4
5 pm - 6 pm

Credit Card

Check

D-105B Feb 11, 18, 25, & Mar 3
5 pm - 6 pm

Credit Card

Check

D-105C Mar 10 17, 24, & 31
5 pm - 6 pm

Credit Card

Check

D-105D Apr 7, 14, 21, 28
5 pm - 6 pm

Credit Card

Check

D-105E May 5, 12, 19, 26
 5pm - 6 pm

Credit Card

Check

To reserve your space, please call Jim or Sher at 573-778-3289 or email Sher at sgteacher@fauxfilleddreams.com. Space is limited.

Ballet shoes, leotard, and tights are required. Please contact us for the best places to purchase this clothing.

Recital performed on May 18, 2008

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت 6:47 PM |
ت

10قانون موفقیت در زندگی
اين مقاله حاصل تأملات و تجارب يك روانشناس بالینی در مورد اصول و یا قواعد لازم برای رسیدن به اهداف و خواسته‌ها است.
1 - چیزی را که خواهان آن هستید، یا موفق به کسب آن می‌شوید و یا موفق نمی‌شوید. پس حداکثر سعی خود را بکنید تا جزء افرادی باشید که موفق می‌شوند.

- تشخیص افرادی که می‌دانند که چه کاری برای رسیدن به خواسته‌شان باید انجام دهند و برنامه مشخصی برای این کار دارند، کار مشکلی نیست.

برای موفق شدن در هر کاری ابتدا باید اطلاعات لازم برای رسیدن به خواسته‌تان را جمع‌آوری کنید. این اطلاعات و مهارت‌ها برای موفقیت شما ضروری هستند. با کسب آمادگی لازم برای این کار، سعی کنید چگونگی بازی و قواعد آن را پیدا کنید.

- برنامه‌ریزی و جمع‌آوری اطلاعاتی که در مورد خودتان یا افرادی است که با آنها سر و کار دارید و یا اطلاعاتی درباره شرایط و وضعیت موجود است.

2 – شما خود به‌وجود آورنده تجربه‌هایتان هستید پس خودتان باید مسئولیت زندگی‌تان را بپذیرید.

- شما نمی‌توانید از مسئولیت اینکه چرا و چگونه زندگی‌تان این‌گونه است شانه خالی کنید.

- هرگز نقش یک قربانی را بازی نکنید و از وقایع گذشته برای خود بهانه سازی نکنید.

- هر انتخابی که می‌کنید مثلاً انتخاب افکاری که به آن می‌اندیشید، دارای نتایج و عواقبی هستند. زمانی که شما رفتار یا فکر خاصی را انتخاب می‌کنید در حقیقت خود شما، نتایج و عواقب آن را انتخاب کرده‌اید.

3 - مردم کاری را انجام می‌دهند که نفع یا سودی برایشان داشته باشد، بنابراین مشخص کنید که رفتار شما چه منافعی برای‌تان دارد و یا رفتار دیگران چه منافعی برای‌شان دارد؟

- حتی بدترین رفتارهای ممکن هم، منافعی دارند زیرا اگر از رفتاری که می‌کنید هیچ سود و منفعتی عایدتان نمی‌شد، مسلماً آن رفتار را انجام نمی‌دادید.

- منافع حاصل از یک رفتار بخصوص را مشخص کنید، چون شما نمی‌توانید رفتاری را ترک کنید مگر اینکه از منافع حاصل از آن رفتار آگاهی پیدا کنید.

- دقت کنید که ممکن است رفتار شما به خاطر ترس از طرد شدن باشد. مسلماً تغییر نکردن کار آسان‌تری است، ولی شما باید سعی کنید چیزهای تازه و نویی را امتحان کنید و یا در مسیر جدید گام بردارید.

4 - تا به وجود مسئله‌ای اقرار و اعتراف نکرده باشید نمی‌توانید آن‌را تغییر دهید. پس سعی کنید در ارتباط با زندگی و افراد، با خودتان صریح و شفاف باشید.

- اگر نخواهید و یا نتوانید که آگاهانه به رفتارهای منفی، ویژگی‌های شخصیتی و الگوهای زندگی‌تان اقرار و اذعان داشته باشید، پس نمی‌توانید آنها را تغییر دهید.

- اقرار و اعتراف کردن به چیزی، در حقیقت سیلی‌زدن به خودتان به هنگام مواجهه با واقعیت است و این که شما هزینه و تاوان هر کاری را می‌پردازید، به خودتان دروغ نمی‌گویید، انکار نمی‌کنید و حالت تدافعی هم نمی‌گیرید.

- شرایط و موقعیت فعلی شما چیست؟ اگر می‌خواهید برنامه‌ریزی درستی برای زندگی‌تان داشته باشید، پس باید موقعیت و شرایط فعلی زندگی‌تان را به طور شفاف و روشن مشخص کنید. زندگی شما برای تغییر کردن، در وضعیت خیلی بدی نیست و خیلی دیر هم نشده است.

5 - در زندگی به عمل شماست که پاداش داده می‌شود، پس تصمیمات‌تان را با دقت اتخاذ کنید و سپس عمل کنید و به ياد داشته باشید که به افکار بدون عمل در این جهان اهمیتی داده نمی‌شود.

- آگاهی، درک و درایت خود را به فعالیت‌های هدف‌دار، بامعنی و سازنده مبدل کنید زیرا در غیراین‌صورت ارزشی نخواهد داشت. خود و دیگران را بر اساس خواسته‌ها و یا گفته‌ها ارزیابی نکنید بلکه بر اساس عملکرد ارزیابی کنید.

- برای اینکه از وضعیتی که در حال حاضر در آن به سر می‌برید، خارج شده و به جایی که می‌خواهید برسید، سختی و زحمت را تحمل کنید.

- در نظر داشته باشید که این ریسک را به خاطر خودتان است که می‌پذیرید چون قرار نیست رویاهای شما از بین بروند.



6 - آنچه هست، واقعیت محض نیست، بلکه فهم و درک ما از آن واقعیت است که وجود دارد.. پس پنجره‌ها یا دریچه‌هایی را که شما از طریق آن به این دنیا نگاه می‌کنید بشناسید و گذشته خود را بدون اینکه کاملاً تحت کنترل آن قرار گیرید، بپذیرید.

- شما فقط از طریق فهم و درک خودتان است که این دنیا را می‌شناسید و تجربه می‌کنید و توانایی این کار را نیز دارید که خودتان چگونگی درک خود را از هر واقعه‌ای، انتخاب کنید.

- چون همه ما دنیا را از طریق پنجره‌های شخصی خودمان می‌بینیم، این امر بر چگونگی تعبیر و تفسیر ما از وقایع و پاسخ‌های ما و پاسخ‌های داده شده به ما تاثیر می‌گذارد. بنابراین عواملی را که بر نوع و طرز نگاه شما موثر هستند، بشناسید تا بتوانید عکس‌العمل مناسبی در برخورد با آنها نشان دهید.

- این پنجره‌ها و یا دریچه‌های شخصی، ترکیبی از عقاید ثابت و یا افکار منفی است که در نوع نگاه و دیدگاه شما، وجود دارند.

- اگر با بررسی و ارزیابی دیدگاه‌های قبلی، نظام افکار و عقاید خود را مجدداً سازماندهی کنید، درک و بینش جدیدی بدست خواهید آورد.

7 - زندگی، مدیریت کردن است پس یاد بگیرید که مسئولیت زندگی‌تان را به عهده بگيريد.

- شما مدیر زندگی خودتان هستید که هدفتان، اداره کردن زندگی به نحوی است که نتایج خوبی در برداشته باشد.

- مدیریت موثر زندگی به این معنی است که شما در مرحله آماده شدن برای رسیدن به هدفتان، در کنترل خود، در کنترل احساسات، در مواجهه با سایر افراد، در مرحله اجرا، در مواجهه با ترس و سایر ابعاد، بیش از پیش به خودتان نیاز دارید و بایستی با حداکثر تعهد، سرعت و هدایتی که می‌توانید انجام دهید.

- کلید مدیریت زندگی، داشتن یک استراتژی است. اگر شما برنامه‌ای روشن و شفاف و همچنین شجاعت، تعهد و انرژی لازم برای این استراتژی را داشته باشید، موفق خواهید شد.

8 - ما به مردم یاد می‌دهیم که چگونه با ما رفتار کنند. پس به جای شکایت کردن، مسئولیت طرز رفتار مردم را با خودتان به عهده بگیرید.

- شاید به مردم یاد داده باشید که چگونه با شما احترام‌آمیز رفتار کنند و شاید این کار را نکرده باشید. این بدین معنی است که شما تا حدی مسئول رفتار نامناسب دیگران با خودتان هستید.

- اگر مردم رفتار نامناسبی با شما دارند، ببینید که شما چه کاری انجام داده‌اید که آن رفتار را تقویت کرده و یا باعث آن رفتار شده است؟

- چون مسئولیت با خودتان است‌، می‌توانید در هر موقع و برای هر مدتی رابطه‌تان را بازبینی کنید.

9 - نیرو و انرژی زیادی در بخشش وجود دارد، پس چشمان خود را باز کنید و ببینید تحت تاثیر کدام خشم یا کینه‌ قرار گرفته‌اید. نیرو و انرژی خود را از کسانی که باعث رنجش شما شده‌اند بازپس بگیرید.

- تنفر، عصبانیت و کینه، ویران‌کننده هستند و باعث تضعیف و تحلیل قلب و روح انسان می‌شوند که قطعاً با آرامش درونی و احساس شادی منافات دارند.

- بخشش شما را از تنفر، عصبانیت و کینه رها می‌سازد. تنها راه خلاصی از اثرات منفی رابطه‌ای که موجب ناراحتی و رنجش شما شده است، کمک گرفتن از اخلاقیات و بخشش کسانی است که موجب ناراحتی و آزردگی شما شده‌اند.

10 - قبل از اینکه چیزی را بخواهید باید اسم آن را بدانید، پس به وضوح مشخص کنید که چه می‌خواهید.

- از اهداف اصلی زندگی‌تان تا خواسته‌های روزمره‌تان‌، لازم است بدانید که چه می‌خواهید.

- با تعریف دقیق اهداف‌تان، انتخاب‌های شما جهت‌دار خواهد شد و خواهید توانست رفتارها و انتخاب‌های لازم را برای رسیدن به اهداف‌تان، مشخص کنید.

- برای رسیدن به آنچه که می‌خواهید، شهامت لازم را داشته و واقع‌بین باشید. البته فقط در صورتی که خود را لایق و مستحق آنچه می‌خواهید، بدانید، شهامت لازم را کسب خواهید کردید.

 

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در سه شنبه 22 مرداد1387 ساعت 4:4 PM |
 

عاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love
عاشقانه همراه من قدم بردار walk with me in love
به من از آن بگو talk to me
که توان گفتنش به دیگران را نداری about wath you can not say to others
با من بخند laugh with me
حتی آنگاه که احساس حماقت می کنی even when you feel silly
با من گریه کن cry with me
آن گاه که در اوج پریشانی هستی when you are most upset
تمام زیبایی های زندگی را share with me
با من شریک باش all beautiful things in life
و در کنار من fight with me
با تمام زشتیهای زندگی ستیز کن against the ugly things in life
با من creat with me
رویاهایی را بیافرین تا به دنبال آنها رویم dream the follow
در شادی هر چه می کنم have fan with me
شریک باش in whatever we do
برای رسیدن به آرزوهایمان یاری ام کن work with me to wards comman goals
با آهنگ عشقمان dance with me
با من برقص
to the rhythm of our love
بیا در سراسر زندگی در کنار هم گام برداریم walk with me throughout life
بیا تا ابد let us hug each other
در هر قدم از این سفر at every step in our journey
یکدیگر را for ever
عاشقانه در آغوش گیریم in love
سوزان پولیس شوتز  ((schutz. suzan polis ))

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در جمعه 21 تیر1387 ساعت 4:1 PM |
12 پرنسس رقصنده
این متن یه جورایی داستان باربی و

  پرنسس رقصنده است ...کارتونش جدید به بازار اومده...خیلی رمانتیکه...

    Barbie stars as Genevieve, a princess with eleven sisters: Ashlyn, Blair, Courtney, Delia, Edeline, Fallon, Hadley, Isla, Janessa, Kathleen and Lacey. Each princess is beautiful and different, but the twelve sisters have one thing in common: they all love to dance. They live in a castle with their widowed father, King Randolph. Randolph loves his daughters deeply, but at times can't understand them and feels that they should act more like “proper” princesses. Disheartened by their unladylike behavior and hurt about what other royals say about them, he summons his cousin, Duchess Rowena, to help him raise them. But, Rowena has her own plans, which includes getting rid of Randolph and his daughters so she can take over the kingdom.

    Believing that Rowena is up to no good, Genevieve and her sisters try to reason with Randolph, but due to Rowena’s interference, the king doesn’t believe them and says they will listen to his cousin. Attempting to break their spirits, Rowena makes the princesses’ lives miserable by stripping the castle of everything they love and forcing them to practice "proper" behavior, such as fanning. She even banishes dancing from the castle.

    Sad with the changes, the princesses find comfort in their mother's favorite story, which recounts a tale of a magic realm where gold flowers grant wishes and a princess could dance at an enchanted pavilion for three nights. They later discover that the story is true. The entrance to this magical land is in their bedroom on twelve circular tiles, which have each princesses’ favorite flower on one of the stones. Genevieve opens the entrance by dancing in order from oldest to youngest. They enter the magic realm and end up dancing the night away. The youngest princess, Lacey, falls and scraps her knee. Genevieve dabs water from a nearby fountain on the cut and it instantly heals.

    The next day, the girls are tired and the duchess finds their new dancing shoes are worn out. Becoming suspicious, Rowena thinks that they were out dancing with princes. Meanwhile, the royal cobbler and Genevieve's love interest, Derek, comes to mend their shoes and sees that they are covered in gold dust. While together, Genevieve asks Derek to find out what Rowena is up to. The duchess continues to deprive them of any enjoyment and stops them from singing to their father, who has suddenly fallen ill. The doctor gives Rowena a tonic for Randolph, which she promptly disposes of, revealing that she is poisoning the king. That night, Rowena has her footman, Desmond, stand guard outside the princesses’ room to find out where they go. The sisters sneak back to the magic realm and dance well into the night again. That same night, Derek discovers that Rowena is stealing from the king and dealing with an apothecary (presumably for the poison). He hurries back to the castle to warn Genevieve and her sisters.

    The next morning, the sisters are still exhausted and Rowena demands to know why. When she gangs up on Lacey, the girls tell her the truth, but she doesn’t believe them and forces them into servitude. That night, she demands the truth again, but they tell her the same story. This makes Rowena even angrier and she locks them in their room, blaming them for their father's failing health. Hurt by her cruel words, the sisters can't help but feel that she's right and that their father would be better off without them. Heartbroken and not knowing what to do, the princesses return to the magical land. A furious Rowena finds the princesses gone the next morning.

    Later that day, Derek finally makes it back to the castle, but finds out the princesses are missing. Determined to find Genevieve, he sneaks into their bedroom. Remembering Genevieve's dance pattern, Derek enters the magic world and reports his findings to the girls. Unfortunately, Rowena learns how to enter the magical land, thanks to her monkey, Brutus. There, she steals some flowers and returns to the castle. Desmond then destroys the stone pattern that forms the gateway, trapping the sisters and Derek in the magic realm. Thinking she has disposed of the princesses, Rowena then tricks the weak Randolph into making her acting queen until he recovers.

    Trapped in the magic land, the sisters and Derek try to find a way out. Genevieve eventually learns that it is only by dancing with Derek that she can open another entrance back to their world. As they dance, the princesses and Derek float up into the sky and return home. However, this new gateway leads to their mother's dance pavilion (which is identical to the pavilion in the magic realm), instead of their bedroom.

    Once back, the sisters and Derek discover that Rowena is now queen, new guards (hired by Rowena) have been ordered to capture any stray princesses, and their father is dying. Using their diverse talents, the princesses disable the guards and enter the castle to confront Rowena. Lacey ignores Genevieve's orders and enters the castle, but is seized by Desmond. Derek and Genevieve defeat the enchanted suits of armor that defend Rowena, but the duchess has the upper hand when Desmond drags in Lacey.

    Noting that Genevieve is the source of her sisters' resistance against her, Rowena uses the flowers she stole and wishes that Genevieve would dance forever. But when the flowers spew dust at her, Genevieve produces her fan and blows it back at Rowena, who starts dancing instead. Desmond soon joins her while trying to help and the two villains dance their way out of the castle and the film.

    It is revealed that Lacey saved some water from the magic realm, and using it, she heals the dying king. Randolph explains that Rowena was poisoning him and apologizes to his daughters for not believing them. He now truly understands them and realizes that they will do great things and be wonderful princesses by just being themselves. The film ends with everything going back to normal, and Genevieve and Derek celebrate their wedding.

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 ساعت 9:5 PM |
یه پرنسس بالرین...
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 9:23 PM |
حالشو ببرید...

 

20071007_VIFFReviewBallerina02.jpgThrough its first-hand accounts of individual transformation in the trying and competitive world of dance, Ballerina carefully steps between Western and Soviet borders. Chronicling nearly a dozen female Ballerinas -- while, intending no prejudice to gender, in the words of the Director (Bertrand Normand) -- the film gives us interview accounts of the dance school-girl experience beginning at the wee-innocent age of....ten. From entrance examinations which horrify the audience (not just in the theater but within the movie), to the trials and discipline which is imposed thereafter, this film shows the accelerated lives of the dancers who, by their early thirties, often reach the conclusion and climax of their dance careers. Left to a world in which so many others their age, admittedly, do not yet know what they want to do with their lives -- these Ballerinas have already lived a lifetime by thirty.

We come to sympathize with the gentle yet necessarily incorruptible dancers, as they endure beyond the limits of most talented performers: in talent, in physicality, in movement, in sacrifice, in humility. in grace and lastly, in wit. The audience is not only awed by their talent, discipline and such, but is often wooed and enchanted by the broad and worldly personalities who, up to that moment, were simply and unquestionably "Ballerinas."

The best aspects of the film (if I may be so blunt) were the emotions and the interviews the dancers evoked, to a tearful audience which empathized with their experience, beauty, and sacrifice. The second favorite is the distinctly rich and witty personalities of each dancer, evident in their words, their lives outside of the dance world (however restricted) and, most of all, in their portrayal from "outsiders" such as the Parisian dancers looking and remarking on the Russian Ballerinas.

The film is rendered with humility and awe. It does so humbly because the director Bertrand Normand, who answered questions poignantly not just in his film but thereafter, acknowledges the impossibility of knowing the life of a dancer second-hand -- a wonderfully true confession.

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 11:16 PM |
یه شعر و عکس ناز از طرف بالرین ...
من عاشق این شعر و آهنگم...ارادتمند کامران وهومن که هر وقت این آهنگ شروع می شه نمی تونم خودمو کنترل کنم و باهاشون نرقصم...این عکس هم خودتون یه جوری به شعر ربطش بدین...وای ...چه عکس رمانتیکی ...کاش منم مث این بالرین الان این جا بودددددددددددددددددددم ...

من نباشم كي تو رويا موهاتو ناز مي كنه

كي با بالهاي شكسته با تو پرواز ميكنه

راست بگو من كه نباشم اخماي پيشونيتو

كي مياد دونه دونه با حوصله باز ميكنه

من نباشم كي مياد ناز نگاتو مي خره

كي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد ببره

كي ميگه حقا هميشه با توئه

واسه ي خاطر تو كي ميره پشت پنجره

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم من اگه نباشم

من اگه نباشم من اگه نباشم

من نباشم كي تحمل ميكنه كار تو رو

با رقيب رفتن و اذيتا و آزار تو رو

تو خودت داور ميدون شو بگو

كيه كه جواب نده تلخي رفتار تو رو

من نباشم كي برات قصه ميگه تا بخوابي

كي مياد سراغ رويات تو شباي مهتابي

كي بيداره تا تو خوابت ببره

كي قايم ميشه توي ابرا كه راحت بتابي

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم كي واسه هميشه تو رو مي پرسته

كي برات ميميره كي نميشه خسته

كي تو رو ميذاره روي دو تا چشماش

كي اگه نباشي ميگيره نفسهاش

من اگه نباشم من اگه نباشم

من اگه نباشم من اگه نباشم

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 2:30 PM |
شعری رو که دوست داشتم حفظ کنم پیدا شد...

song name : "Aint It Funny"
singer : "J-lo"

 

 


It seemed to be like the perfect thing for you and me
It's so ironic you're what I had pictured you to be
But there are facts in our lives
We can never change
Just tell me that you understand and you feel the same
This perfect romance that I've created in my mind
I'd live a thousand lives
Each one with you right by my side
But yet we find ourselves in a less than perfect circumstance
And so it seems like we'll never have the chance

Ain't it funny how some feelings you just can't deny
And you can't move on even though you try
Ain't it strange when your feeling things you shouldn't feel
Oh, I wish this could be real
Ain't it funny how a moment could just change your life
And you don't want to face what's wrong or right
Ain't it strange how fate can play a part
In the story of your heart

Sometimes I think that a true love can never be
I just believe that somehow it wasn't meant for me
Life can be cruel in a way that I can't explain
And I don't think that I could face it all again
I barely know you but somehow I know what you're about

A deeper love I've found in you
And I no longer doubt
You've touched my heart and it altered every plan I've made
And now I feel that I don't have to be afraid

Ain't it funny how some feelings you just can't deny
And you can't move on even though you try
Ain't it strange when your feeling things you shouldn't feel
Oh, I wish this could be real
Ain't it funny how a moment could just change your life
And you don't want to face what's wrong or right
Ain't it strange how fate can play a part
In the story of your heart

I locked away my heart
But you just set it free
Emotions I felt
Held me back from what my life should be
I pushed you far away
And yet you stayed with me
I guess this means
That you and me were meant to be

 

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در پنجشنبه 23 اسفند1386 ساعت 9:26 PM |
یه قسمت از متن کتاب شازده کوچولو که عاشق این قسمتم تقدیم به شما...
  شازده کوچولوی من
شازده کوچولوی من magnify
 
در این حال بود که صدای روباه را شنید.
روباه گفت:
سلام
شازده کوچولو اطراف را نگاه کرد و کسی را ندید ولی محترمانه سلام کرد.
صدا گفت:
من اینجا هستم، درست زیر درخت سیب....
شازده کوچولو او را دید وگفت :
تو که هستی ؟چقدر خوشگلی!....
روباه گفت:
من روباه هستم.
شازده کوچولو به او گفت بیا با من بازی کن من خیلی تنها هستم.
روباه گفت:
من نمی توانم با تو بازی کنم. چون اهلی نشده ام.
شازده کوچولو گفت:ببخشید... "اهلی کردن" یعنی چی؟
روباه گفت:
تو اهل اینجا نیستی دنبال چه میگردی؟
شازده کوچولو گفت:
من دنبال دوست هستم.نگفتی "اهلی کردن" یعنی چی؟
روباه گفت: "اهل کردن" یعنی ایجاد علاقه کردن...چیزی که آدمها فراموش کرده اند...
ایجاد علاقه کردن ؟
بله..تو الان برا من یک پسر بچه ای مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر نه من نیازی به تو دارم نه تو نیازی به من داری...ولی اگر تو مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم بود.تو برای من یگانه می شوی و من برای تو در همه عالم یگانه می شوم....
شازده کوچولو گفت:
کم کم دارم می فهمم.....گلی هست که.... من خیال می کنم مرا اهلی کرده است.
روباه گفت :
ممکن است. در زمین هر چیزی ممکن است اتفاق بیافتد.
شازده کوچولو گفت:
ولی آن گل در زمین نیست.
روباه با کنجکاوی پرسید :
در سیاره ی دیگری است ؟
بله...
***
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها سیاره فقط یکی از آنها وجود داشته باشد، وقتی به آن سیاره ها نگاه می کند احساس خوشبختی می کند وبا خود می گوید:
گل من در یکی از این سیارهاست....
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 15 اسفند1386 ساعت 7:50 PM |
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در یکشنبه 12 اسفند1386 ساعت 11:43 AM |
خیلی دلم تنگ شده ...
Image and video hosting by TinyPic چقد دلم  تنگه برات ...
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در یکشنبه 5 اسفند1386 ساعت 2:45 PM |
حالشو ببرید دوست جونااااااااااااااااااااااااام...
 

یه عکس ناز از یکی از فیگور های باله براتون می ذارم...و.... خلاصه حالشو ببرییییییییییییییییید ....

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت 1:20 PM |
بچه ها ولنتاین خوش بگذرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره...اینم هدیه ی ولنتاین از طرف من.
ولنتاین ، روز عشق
Happy Valentine
مطلبي زيبا و جامع، قبل از روز ولنتاين
"همه چيز در مورد روز ولنتاين"
 
ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25 بهمن جشن گرفته ميشود.
Happy Valentine
                    
سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:
شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري
عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد
ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد
Happy Valentine                                
كيوپيد:(CUPID)كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و
بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه
تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي
اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود
كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه
هاي روم باستان مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است
كوپيد برخي اوقات آمور(AMOR) نيز ناميده ميگردد. همتاي
كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس EROS نام دارد.
Happy Valentine
                  
كبوتر،قمري و مرغ عشق: اين پرندگان
نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند
Happy Valentine

               


 
گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
گذشت
Happy Valentine
            
تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل
ميـداده است. در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه
دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد مردي كه متوجه آن
ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به زن ميداد
Happy Valentine

               


 گره هاي عشق: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته
شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد
عشق جاوداني و پايدار است
Happy Valentine

              

 
روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها
هنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت
كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند
Happy Valentine
 
            
Happy Valentine
جک روز ولنتاین  

یه روز یه آقاهه میره تو مغازه و میگه: آقا کارتی دارین که روش نوشته باشه “تو تنها عشق من هستی” ؟
فروشنده هم میگه : بله
آقاهه :
  لطفا 16 تا ازش بدین !!
                                   
Happy Valentine
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره همه ميرن غايم ميشند تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس...
Happy Valentine   
            
زندگي گل سرخي است كه گلبرگهايش خيالي و خارهايش واقعي است .
Happy Valentine
Happy Valentine
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به
 تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه
همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
Happy Valentine
Happy Valentine
هميشه کسي رو انتخاب کن که اونقدر
 قلبش بزرگ باشه که نخواهي براي اينکه
تو قلبش جا بگيري
 خودت رو کوچک کني...
                             
Happy Valentine
نظرت رو حتما بگووووووووو...دوست جونی من...
|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در چهارشنبه 24 بهمن1386 ساعت 12:16 PM |
ای کودک زیبای دلم ...

مي توان تنها شد…

مي توان زار گريست…

مي توان دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را زير پا له کرد!

             مي توان چشمي را به هياهوي جهان خيره گذاشت…

                      مي توان صدها بار، علت غصه دل را فهميد

               مي توان…

مي توان بد شد و بد ديد و بد انديشه نمود!

آخرش هم تنها ، مي توان تنها رفت…

با جهاني هم اندوه و غم و بدبختي…

همه جا تلخي و سردي و غرور

   ولي اي کودک زيباي دلم،آن ور سکه تماشا دارد:

شهري از مردم آبي سرشار،آسمانش و زمين،عين آن شهر،

                                                           ولي

من و تو با همه آدم هاش ،غرق احساس غروريم به عشق!

دل هر آدم عاشق که شکست ،دل ما مي شکند!

همه جا لبخند است و زمين،مفتخر است به تن سبزي که

ضرب گام من و تو،بر دلش مي پيچد

من و تو خوشبختيم

                  ما خدا را داريم،

ما غم چلچله را وقت بوسيدن دستان بهار

مثل يک شعر قشنگ،از دلش مي خوانيم

ما پر لب پر هر فنچک بي مادر را ،با دل روشن خورشيد ،به هم مي بنديم

ما به باران گفتيم:که کمي آهسته!غنچه پاک دعا در خواب است!

او قرار است که روزي،روي انديشه و ايمان،بين احساس شکوفايي وآرامش و عشق

                                                تا دم پنجره سبز خدا،سبز شود…

                  شهر ما آباد است

                  و نگاهش شب و روز ،به تولد باز است...

 

 

 

 

 

 

 

        

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در سه شنبه 23 بهمن1386 ساعت 1:19 PM |
این یه کلاس باله است...باله ..عششششششششششششق من ...

اینا همشون بالرین آبی هستن ...  که دارن توی یه سالن رقص باله آموزش می بینن...و اون لباس بنفشه هم مربی شونه...خوش بگذره بالرین های آبی...

حس قشنگ رقص باله همراه با موزیک  های این رقص یه آرامش قشنگ و نازی توشه ...

|+| نوشته شده توسط بالرین آبی در شنبه 20 بهمن1386 ساعت 4:3 PM |